۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

فئودالیسم ایرانی

يکي از بحث‌هاي داغ کتابهاي تحليل تاريخ ايران در چهل پنجاه سال قبل، اين بود که آيا در ايران شيوه توليد آسيايي يا فئوداليسم به شکلي که مارکس تحليل کرده، وجود داشته است يا نه؟ فوران نيز در کتاب مقاومت شکننده نشان مي دهد که عمده ترين شيوه توليد در پانصد سال اخير در ايران همواره شيوه توليد «دهقاني سهم بري» بوده است و سرف و اشرافيت موروثي به شيوه حقوقي، وجود نداشته است.
دکتر کاتوزيان يکي از بحث‌هاي اصلي خود در آثارش را به همين نکته اختصاص داده که شيوه هاي توليد و روابط طبقاتي ملازم آن به شکلي که در اروپا تجربه شد، در ايران مصداقي نداشته است. کاتوزيان تاکيد مي کند دليل عدم شکل گيري فئوداليته به اين واقعيت باز مي گردد که ايران اقليمي خشک و بي آب بوده و اضافه محصول روستاهاي کوچک و پراکنده به حدي نبوده که بتواند پاسخگوي يک اشرافيت محلي باشد.
زماني که کتابهاي کاتوزيان را مطالعه مي کردم به ذهنم رسيد پس ناحيه شمال ايران چه؟ مطمئنا پرباري زمين بايد امکان به وجود آمدن خان‌هاي قدرتمند محلي را مي داده که به فئودال‌هاي اروپايي شبيه مي‌شدند. اما اطلاعات تاريخي من محدود بود و اين فکر را دنبال نکردم تا اين که به تازگي به مطلبي برخوردم در مورد سلسله بادوسپانان در مازندران:
نسب اين سلسله به يکي از نوادگان جاماسب به نام گيل بن گيلانشاه معروف به گاباره مي رسد که پيش از وفات يزدگرد آخرين پادشاه ساساني در 27 ه ق موسس خانداني شد که بر گيلان و طبرستان مسلط شد و در برابر حمله اعراب مقاومت کرد. لشکرکشي‌هاي مهاجمان به منطقه مازندران به واسطه راههاي صعب العبور، کوه‌هاي بلند و جنگل‌ها و نهرهاي فراوان و مقاومت سربازان در قلعه‌هاي پراکنده با شکست مواجه مي شدند از اين رو از سال چهلم هجري تا سال 970 ه. ق 37 نسل از خاندان بادوسپان بر منطقه نور و کجور حکمفرمايي کردند. شرح مجملي از تاريخ فرمانروايي هر کدام از اين حکمرانان در کتب تاريخ طبرستان ثبت و ضبط شده. در اين سال صفويه مازندران را متصرف شدند و پس از آن نيز با آن که خاندان بادوسپانان از منتفذين و ملاکين عمده ناحيه باقي ماندند ولي به تدریج از نظر قدرت سياسي تابع حکومت مرکزي ايران شدند. (نک تاريخ خانواده اسفندياري، نوشته اسدالله نوري اسفندياري، تهران، 1329ش)
آشنايي با تاريخ طبرستان گواهي است بر درستي تحليل کاتوزيان، زيرا نشان مي دهد که در منطقه حاصل خيز مازندران، خان هاي محلي قدرتمندي به وجود آمدند که ملاکان عمده بودند و با اتکا به ارتش کوچکي از مزدوران در قلعه هاي خود، از نظر سياسي خودمختار بودند و با همسايگانشان در حال اتحاد يا کشمکش؛ درست شبيه آنچه در اروپاي قرون وسطي وجود داشت البته اختلاف مهمي هم هست: اين نظم اجتماعي با نظام حقوقي کاست مانند، پشتيباني نمي شد، مساله ايي که به توجه به دليل کوچک بودن منطقه و کم بودن جمعيتش و تفاوت شيوه زندگي با همسايگانش قابل انتظار است.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

علامه مجلسی

خواندن این مطلب در مورد خدمات علامه مجلسی که با لحنی معصومانه از اغراق مستشرقین در میزان تعصب مذهبی علامه میگوید باعث شد کامنتی بگذارم که گویا دوستان فارس نیوز صلاح ندانستند منتشر کنند به ناچار، در این صفحه منتشرش میکنم:
لکهارت اصرار علامه مجلسي به ترويج تعصبات مذهبي را يکي از چهار عامل اصلي سقوط صفويه مي‌داند. همان تعصباتي که سرانجام ميرویس را واداشت به مکه برود و حکم تکفير شيعيان را بگيرد و پسرش محمود چند سال بعد با فتح اصفهان به عمر صفويه پايان دهد.
اين که تعصب علامه حاصل رفتار عثماني با شيعيان بود، توجيه بدي است چون سال‌ها بود که ايران و عثماني در صلح به سر مي‌بردند و ديگر مانند سال‌هاي اوليه صفوي حقانيت ديني مطرح نبود. دامنه تنگ‌نظري و تعصب علامه، صوفيان و اقليت‌هاي مذهبي را هم گرفت و البته اخذ فرمان منع نزاع ميان دستجات به درگيري‌هاي حيدري - نعمتي مربوط بود نه شيعه و سني.
توجيهات در مورد رفتار با ارمنيان هم سست است چون همان گونه که شاردن در سفرنامه‌اش تاکيد مي‌کند در زمان شاه سليمان ديگر خانواده‌هاي ارمني نبض تجارت خارجي را که از سوي شاه عباس به آنها واگذار شده بود نداشتند و مدتها بود که به دلیل ناامنی راه‌ها تجارت از رونق افتاده بود و مالیات‌های سنگین از ثروت ارامنه کاسته بود. فعالیت مبلغان مذهبي نيز در آن زمان نسبت به گذشته کم‌تر بود هرچند پيش از آن هم تنها در چند مورد، مسلماني به کيش عيسوي درآمده بود و در دو مورد زنده به آتش سوزانده شده بودند.
آزار و اذيتي که پيروان علامه بر يهوديان و زرتشتيان روا داشتند تا حدي بود که به تعبير لکهارت اگر حمله افغانها نبود شايد اين دو اقليت مذهبي کاملا نابود مي‌شدند و استقبال آنان از حمله افاغنه در کرمان نيز از همين جا بود.
اما در امر به معروف، علامه چندان هم موفق نبود؛ فرمان منع شرابخواري که او از شاه سلطان حسين در روز تاجگذاري گرفت تنها مدت کوتاهي دوام آورد و اين پادشاه سست عنصر به زودي چون پدرانش به عياشي روي آورد.(لارنس لکهارت، انقراض سلسله صفويه و ايام استيلاي افاغنه در ايران، ترجمه مصطفي قلي‌عماد، تهران: انتشارات مرواريد، چاپ سوم، 1368، )

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

افسانه امینه

به تصوير کشيدن تاريخ در قالب داستان يا فيلم، هميشه چالش‌برانگيز بوده، از يک‌سو اقتضاي دراماتيک که بايد مخاطب را جلب کند تا با علاقه داستان را دنبال کند و از سوي ديگر واقعيت‌هاي تاريخي که ممکن است دگرگون و تحريف شوند.
اما بهانه نوشتن اين يادداشت دوباره خواندن رمان «امينه» نوشته مسعود بهنود است. امينه يکي از پرطرفدارترين رمان‌هاي تاريخي است که از دوران فروپاشي صفويه تا پايان سلسله قاجار را روايت مي‌کند. اين داستان چند بخش دارد؛ بزرگترين بخش، ماجراي زني است به نام خاتون سوگلي حرمسراي شاه سلطان حسين پادشاه ضعيف النفس صفويه كه بدل به امينه همسر خان آشاقه باش مي‌شود و شاهد حمله افغان‌ها و آشوب‌هاي داخلي است، تجارت مي‌کند و به قصد شناختن دنيا ده سالي اروپا را مي‌پيمايد، با اشراف و انديشمنداني چون ولتر ملاقات مي‌كند و به ايران بازمي‌گردد با اين آرزو که پسرانش به پادشاهي برسند، و در حالي چشم از جهان مي‌بندد که نوه‌اش آغامحمدخان قاجار در حال کنار زدن ديگر مدعيان است.بخش‌هاي ديگر ساده و مختصر به زندگي ديگر ملکه‌هاي مادر پادشاهي قاجاريه مي‌پردازد که امانتدار ميراث امينه و وصيت‌نامه‌اش به همراه پيشگويي‌اش از آينده فرزندانش هستند.
نثر شيرين و روان و شيوه جذاب قصه‌گويي بهنود خواندن اين کتاب را به تجربه‌ايي خوشايند بدل مي‌کند که در رمان ديگر بهنود به نام‌ «خانوم» با محوريت زندگي زني از خاندان قاجار در سال‌هاي پس از مشروطه تکرار مي‌شود.کساني که لذت خواندن اين رمان‌ها را تجربه مي‌کنند پس از بستن کتاب مي‌پرسند چقدر از اين داستان، راست است؟
در داستان امينه كتاب با اين جملات آغاز مي‌شود: اول اين را روشن كنم كه مي‌خواهم برايتان قصه بگويم. يك قصه تاريخي. مي‌توانيد فرض كنيد كه اصلا هيچ يك از شخصيت‌ها واقعي نيستند. راستي هم آنها افسانه‌اند. به خصوص خود «امينه». بهنود با اين چند خط خيالش را راحت کرده که دارد قصه مي‌گويد و قرار نيست صحت تاريخي شخصيت‌ها بخصوص امينه را جستجو کنيم. تورق چند ساعته کتاب «انقراض سلسله صفويه و ايام استيلاي افاغنه در ايران» نوشته لکهارت نشان مي‌دهد که بهنود تا چه حد بر واقعيت تاريخ، رنگ و لعاب افزوده:

«مريم بيگم عمه شاه هرگز شوهري نکرد ... او بود شاه سلطان حسين را از ميان نه برادر براي پادشاهي انتخاب کرد.» در اين جمله دو خطاي تاريخي است اول اين که مريم بيگم در زمان شاه سليمان به همسري صدر درآمد و به گفته سانسون چندي پس از مرگ شوهر خود به دام عشق ساروخان قورچي باشي افتاد. چون شاه سليمان از اين ماجرا آگاه شد مرد نگون بخت را گردن زد.
دوم آن‌که شاه سليمان هفت پسر داشته ليکن زنده بودن همگي آنان هنگام مرگ وي تحقق نيافته است. سلطان حسين ميرزا پسر ارشد بوده و عباس ميرزا دو سه سالي از او کوچکتر بوده است و انتخاب اصلا بين اين دو برادر بوده که اولي با وجود ارشديت، فردي زودباور و ضعيف النفس بود و دومي علاوه بر سلحشوري،کارداني بسيار داشت. مريم بيگم به حسين ميرزا علاقه داشت و مايل بود او به سلطنت برسد و قصدش را با خواجه سرايان درميان گذاشت. خواجه سرايان که براي حفظ قدرت خود، شاهي سست نهاد را به مصلحت مي‌دانستند محتاج ترغيب مريم بيگم نبودند. (لکهارت، ص 42-40)

مير ويس غلزايي پس از شورش ناموفقش در 1706 به اصفهان تبعيد شد و سه چهارسالي در آنجا به سر برد، در زمان ترک اصفهان و بازگشتش به قندهار، پسرش محمود دوازده يا سيزده ساله بود و خواستگاريش از امينه افسانه بافي است. از سوي ديگر محمود افغان دو بار به ايران لشکر کشيد و بار اول از مسيرکوير لوت به کرمان رفت و نه ماهي در آن شهر رحل اقامت افکند و سپس از ترس شورش در قندهار شتابان به آنجا بازگشت. بار دوم از همين مسير به کرمان رفت اما در تصرف ارگ ناکام ماند، يزد نيز دروازه‌هايش را بست و مقاومت کرد و اصفهان بود که ياراي مقاومت نداشت. محمود پس از تسخير اصفهان چندين ماه با مردم به خوبي سلوک کرد (لکهارت، ص 221-220) و پس از شورش مردم قزوين بود که براي جلوگيري از شورش مردم اصفهان، در يک روز 14 تن از امراي ايراني و 31 نفر از صفويه را کشت و هرکس را که درخدمت شاه سلطان حسين مصدر شغلي بود نابود ساخت. (لکهارت، ص 228-227) روايت لکهارت از قتل عام شاهزادگان صفوي نيز کمتر خونين است، به دستور محمود شاهزادگان را دست بسته به باغي آوردند (نه زيرزمين) و زنان و آن دو کودک نيز در امان ماندند. (لکهارت، ص 239)

فتحعلي خان قاجار حاکم محلي بي‌اهميتي بود، او در سال‌ پرآشوب قبل از سقوط اصفهان مامور شد تا به ملک محمود سيستاني که طغيان کرده بود حمله کند، در جنگي که درگرفت قواي ملک محمود از خود پايداري نشان دادند و فتحعلي خان که در پايش زخمي برداشته بود با بقيه قواي خود به جانب مشهد عقب نشيني کرد. (لکهارت، ص 141) داستان بهنود از پيروزي او بر افاغنه و ازدواجش با امينه به عنوان پاداش اين خدمت، بي‌اساس است. فتحعلي خان پس از سقوط اصفهان چون ديگران سوداي قدرت داشت اما سپاه قدرتمندي نداشت، در نبردش با طهماسب دوم تنها دو هزار مرد جنگي در اختيار داشت. (لکهارت، ص349) در مورد ميزان دخالت نادر در قتل فتحعلي خان روايت‌هاي مختلفي هست که همگي او را کمتر از روايت بهنود تقصيرکار مي‌دانند و از آنجا که طهماسب و نادر هيچ کدام خيال ستيزه بيشتر با قبيله مقتدر قاجار را نداشتند با ايشان راه مدارا پيش گرفتند.(لکهارت، ص355-353)

در مورد حمله پطر کبير به ايران، پطر چند سالي بود که به گشودن راه‌هاي تجاري در درياي خزر مي‌انديشيد و در ساحل جيحون اقداماتي نيز انجام داده بود. شورش لزگي‌ها و غارت تاجران روسي به دست آنان بهانه‌ايي شد تا به شهر دربند لشکرکشي کند و کشتي‌هايش را به درخواست حاکم رشت که از حمله افغان‌ها بيمناک بود به گيلان بفرستد (نه بندر ترکمن)، حضور روس‌ها در ايران چندسالي طول کشيد و ماجرا گسترده‌تر و پيچيده‌تر از روايت ساده انگارانه بهنود است.(لکهارت در اين باره به طور مفصل بحث کرده است)

جالب‌ترين داستان پردازي‌ بهنود به اصل و نسب امينه برمي‌گردد، از چند اشاره پراکنده در داستان درمي‌يابيم که امينه دختر امامقلي از زني فرانسوي است او چند سالي در پاريس سفير بوده و در آنجا به نام کنت دوزاگلي خوانده مي‌شده و اموالي داشته، و زماني که امينه پنج ساله بوده در ميدان اصفهان گردن زده شده. الگوي معنوي امينه زني فرانسوي به نام ماري پتي است که براي ديدن اصفهان دست به سفري ماجراجويانه زده، بيش از يک‌سال در کاخ چهل ستون مهمان شاه و احتمالا معشوقه امامقلي بوده و سپس به کشورش بازگشته : «خاتون به تماشاي چهلستون رفت. چندان که به شاه نشين رسيد روبنده را بالا زد و چشم‌هاي خود را بست تا ماري پوتي را تجسم کند که در اين قصر يک سالي مانند ملکه‌ها زيسته بود. او قهرمان آرزوهاي خاتون بود و الگوي او. به ياد آورد که چگونه آن زن فرانسوي در اين قصر هرکاري مي‌خواست مي‌کرد شاه صدر اعظم و ديگران را به حضور مي‌پذيرفت. خاتون به ياد داشت که در شب اعدام پدرش، ماري پوتي چون شيري خشمگين و غمگين در اين قصر قدم ميزد، فرياد مي‌کرد و پا به پاي او ومادرش مي‌گريست و قسم مي‌خورد که انتقام امام قلي را از آن کشيش مي‌گيرد.» کدام کشيش؟ چه شده بود؟ بهنود در اين مورد نکاتي را مبهم و رازآميز مي‌گذارد.
اما لکهارت حقايق ديگري را آشکار مي‌کند از جمله اين که ماري پتي معشوقه فابر سفير فرانسه به دربار ايران بوده است که با مرگ نابهنگام فابر در ايروان خود را رئيس هيات فرانسوي خوانده و با حمايت خان ايروان و دسيسه چيني‌هاي منشي‌اش امامقلي بيک خود را به دربار ايران رساند. ماري پتي هرگز از اصفهان ديدار نکرد، او تنها يک روز در دربار و حرمسراي شاهي که درآن وقت در شرق تهران قرار داشت (شاه سلطان حسين و دربارش در اين ايام عازم زيارت مشهد بودند) حضور يافت و پس از ديدار با شاه به تبريز مراجعت کرد و سپس به فرانسه بازگشت.
از همه جالب‌تر پدر امينه امامقلي است که هيچ نسبتي با امامقلي‌خان سردار لايق و حاکم باکفايت شيراز ندارد بلکه نومسلماني دغلکار بود که در جواني در اروپا به ماجراجويي پرداخته بود، او در سال 1675 وارد فرانسه شده و خود را کنت دوزاگلي خواند و با يکي از بستگان تاورنيه سياح فرانسوي ازدواج کرد ولي عاقبت او را ترک گفته به سوئد گريخت در حالي که مقداري قرض از خود باقي گذاشت. پس از ماجراهاي بسيار به شهر ايروان برگشت و شيعه شد سپس به اصفهان رفت. در آنجا در يکي از محاکم، به عنوان وارث تاورنيه عليه يکي از خانواده‌هاي ثروتمند جلفا طرح دعوا کرد تا ثروت آن‌ها را به چنگ آورد.(لکهارت، ص 90) امامقلي بيک پس از چند سال بار ديگر به ايروان برگشت و بيش از چهل و پنج سال داشت که با ماري پتي و هيات فرانسوي ديدار کرد. او به حمايت از ماري با اعضاي هيات درگير شد تا آنجا که سال بعد و پس از خروج ماري از ايران، به درخواست ميشل سفير جديد فرانسه به فرمان خان ايروان در آن شهرگردن زده شد. (لارنس لکهارت، انقراض سلسله صفويه و ايام استيلاي افاغنه در ايران، ترجمه مصطفي قلي‌عماد، تهران: انتشارات مرواريد، چاپ سوم، 1368، ص 506- 497 )

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

ادای احترام

نشسته‌ام و دارم براي سومين بار در اين چند سال، «مقاومت شکننده» جان فوران را مي‌خوانم و مرتب به خودم مي‌گويم آخر مگر ممکن است کسي بتواند در مورد انقلاب، يا تحولات شيوه توليد، يا قشربندي اجتماعي در تاريخ پانصد سال اخير ايران چيزي بنويسد و به اين کتاب ارجاع ندهد؟
اصلا از همین اسم وبلاگ، تحسین من نسبت به این نویسنده و ادای احترام به کتابش آشکار است.

شریعتی و جامعه شناسی

پايان خردادماه، سي‌امين سالگرد وفات دكتر شريعتي بود و مراسم مختلفي براي بزرگداشت ايشان برگزار شد، يكي ازنكاتي كه در مورد آن بحث شد، نسبت دكتر شريعتي و جامعه‌شناسي بود، دكتر سوسن شريعتي بر اين نكته تاكيد كردند كه انديشه‌هاي جامعه‌شناختي پدرشان مهجور مانده است و كساني چون دكتر آزاد ارمكي و دكتر جمشيدي‌ها، تلاش كردند، انديشه‌هاي جامعه‌شناختي شريعتي را مورد بحث و بررسي قرار دهند، اما كساني چون دكتر غفاريان عقيده دارند كه شريعتي، جامعه‌شناس نبود.
من نيز مانند بسياري در ساله‌هاي اول جواني شيفته آثار شريعتي بودم و بخشي از انديشه‌هاي خود را مانند ديگران وامدار اين انديشمندم اما در نهايت به شهادت آثارشان، نمي‌توانم شريعتي را يك جامعه‌شناس بدانم. شريعتي جامعه‌شناسي خوانده بود و در بيان انديشه‌هايش از آموخته‌هايش نيز كمك مي‌گرفت ولي هرگز از اين پيشتر نرفت و نتوانست يك رويكرد علمي به موضوعات مورد بحثش داشته باشد. به عنوان مثال كتاب شيعه علوي و شيعه صفوي دكتر شريعتي را مقايسه كنيد با كتاب ساختار و انديشه ديني در عصر صفوي نوشته دكتر منصور صفت‌گل. اولي مشتي مستندات تاريخي را با جهت‌گيري و بيان احساسي براي تاييد انديشه‌هاي خود ( كه ربطي به رويكرد جامعه‌شناسي حتي از نوع تاريخي‌اش ندارد) به كار مي‌گيرد و دومي، كوهي از نوشته‌هاي تاريخي از وقف‌نامه تا سفرنامه را بررسي مي‌كند تا تصوير دقيقي از رابطه حكومت صفوي با ساختار ديني آن عصر به دست آورد.
امكان جامعه‌شناسي اسلامي نيز كه برخي از آثار دكتر شريعتي استنتاج كرده‌اند از آن كلي‌گويي‌هاست كه هر چند وقت يك‌بار باعث سرگرمي اساتيد جامعه‌شناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است، بدون اين‌كه از حد بحث در مورد امكان يا امتناع آن فراتر روند. در اين مورد بعدا بيشتر خواهم نوشت.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

اراك صنعتي

شهر اراك نمونه خوبي براي ديدن تغييرات شهري است. همه چيزهايي را كه در كتاب‌هاي درسي درباره پيامدهاي صنعتي شدن شهرها آمده، مي‌شود اينجا ديد: تغيير سيماي شهري، افزايش جمعيت به دليل مهاجرپذيري، متروكه شدن روستاهاي نزديك و آلودگي محيط زيست.
بيست سال پيش، اراك شهر خوش آب و هوايي بود با باغ‌هاي ميوه و دشت‌هاي سبز كه حيواناتي چون گراز، آهو و روباه در آن مي‌چريدند و تالاب آن، ييلاق پرندگان مهاجر (فلامينگو و كاكايي) بود. اما حالا باغ‌هاي ميوه ناپديد شده‌اند و جاي آن‌ها، آپارتمان‌هاي چند طبقه نشسته‌اند. هر گوشه شهر مي‌شود خيابان‌هاي جديد و اتوبان‌هاي در دست احداث را ديد. روستاهاي نزديك از بي‌آبي خالي شده‌اند و علمك‌هاي گاز كنار خانه‌هاي خشتي متروك فقط با كلمه مضحك قابل توصيفند. كارخانه پتروشيمي مثل ديوي خود را روي دشت پهن كرده و غباري كه از دودكش‌هايش بيرون مي‌ريزد، به آدم حس نفس تنگي مي‌دهد. تالاب ميقان در حال خشك شدن است و جز دسته كوچكي از كاكايي‌ها، پرنده ديگري مزاحم كارخانه املاح صنعتي در همسايگي تالاب نشده.
شهر دارد به آزمايشگاهي تبديل مي‌شود كه مي‌توان نظريه‌هاي جامعه شناسي شهري را در آن سنجيد. من نمي‌دانم اساتید و دانشجويان جامعه شناسي دانشگاه آزاد اسلامي اراك چه مي‌كنند اما مي‌دانم كه مي‌شود الگوي سكونت مهاجران را پيدا كرد، يا نقش صاحب منصبان را در انتخاب الگوي توسعه خيابان‌ها دنبال كرد يا خيلي راحت در مورد روستاهاي در حال متروك شدن يك تحقيق توصيفي درآورد. حيف است اين فرصت‌ از دست برود.

تاریخچه جامعه مدنی در ایران

پیروزی اصلاح طلبان در دوم خرداد سال 1376 این مزیت را داشت که بحث جامعه مدنی در فضای سیاسی و عمومی جامعه مطرح شود. در این چندساله جامعه مدنی از چند جنبه بررسی شده از بحث در مورد امکان جامعه مدنی اسلامی تا سابقه جامعه مدنی در ایران. بهانه نوشتن این یادداشت هم دقیقا نقد نظر دکتر کمالی است که عقیده دارد،در ایران قرن نوزدهم و بیستم، جامعه مدنی سنتی وجود داشته و فعال بوده است.
كتاب ”ايران انقلابي“ اولين تحليل جامعه شناختي و مقايسه‌اي دو انقلاب مشروطه و اسلامي است كه جامعه مدني را بعنوان ابزار مفهومي مركزي‌اش به خدمت مي‌گيرد. از نظر كمالي، روحانيت و بازار دو نيروي مهم جامعه مدني سنتي ايران به شمار مي‌آمدند كه در سازمان دادن امور زندگي خود نسبت به دولت از استقلال نسبي برخوردار بوده‌اند و حتي توانايي تاثيرگذاري بر تصميم‌هاي سياسي دولت را داشتند. روحانيت در راس اين جامعه مدني از هژموني برخوردار بود. آن‌گاه کمالي به تحليل نقش طبقات و گروه‌هاي اجتماعي در سياست انقلابي مي‌پردازد و تحولات جامعه مدني را در قرن نوزدهم و بيستم بررسي مي‌کند و به اين نتيجه مي‌رسد که در انقلاب مشروطه، روحانيون در يك جامعه سنتي از اعمال و تحميل قدرت سياسي‌شان بازماندند ولي درانقلاب دوم در 1979 موفق شدند. علما در انقلاب مشروطه به منظور نفوذ بر سياست ايراني و تامين جايگاهشان درجامعه مدني، مشاركت كردند ولي در انقلاب اسلامي آنان براي دستيابي به قدرت سياسي كامل و بازسازي جامعه ايراني با اين پيامد شركت كردند.
با اين حال نويسنده پراكندگي و تشتت بازاريان و علما را دست كم گرفته‌است. همان‌گونه كه خود نويسنده اذعان دارد علما يك نهاد مستقل براي قدرت خود نساختند و سلسله مراتب مبهم مجتهدان و مراجع تقليد هرگز به دستگاه فرهمند به مفهومي وبري، تكوين نيافت. (ص 75) نهاد روحانيت از نظر اقتصادي به بازار و از نظر نظامي به دولت وابسته ماند. از اين رو عمل جمعي علما در برابر دولت تنها به مواقع خاصي چون جنبش تنباكو، انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي محدود ماند.
بازاريان نيز به سختي مي‌توانستند بر تصميم‌گيري‌هاي دولت تاثير بگذارند. همان گونه كه آبراهاميان و فوران در تحليل خود در مورد اقشار و گروه‌هاي اجتماعي در ايران ميان در قرن اخير نشان مي‌دهند، اصناف شهري ضعيف بوده و تحت نظارت كامل حكومت فعاليت مي‌كردند. تمايزات مذهبي، قومي و حتي محله‌اي پررنگ‌تر از آن بوده است كه امكان عمل جمعي را براي بازاريان فراهم آورد. شبكه ارتباطات ميان آن‌ها محدود بوده و تنها در موقعيت‌هاي خطير بوده است كه بازاريان مي‌توانستند به اجماعي برسند و حتي در آن موقعيت‌ها نيز ميان منافع عمده فروشان با خرده فروشان گاه تناقضاتي داشت و در نهايت نيز هر نوع عمل جمعي به حمايت علما متكي بود که آن‌ها نيز گروه‌بندي‌هاي مختلفي داشتند.
اصلا همين که گروه‌هاي اجتماعي براي تاثيرگذاري بر تصميمات دولت و تامين اهداف خود مجبور بودند از شيوه‌هاي اعتراضي استفاده کنند، بازارها را ببندند، تحصن کنند يا از شورش بر عليه حاکم ظالم حمايت کنند نشان مي‌دهد که روش‌هاي مسالمت‌آميز چون چانه‌زني و امتيازدهي ميان دولت و اصناف وجود نداشته. به تعبير ديگر، هرگز جامعه مدني وجود نداشته است.
براساس: جامعه مدني، دولت و نوسازي در ايران معاصر، نوشته دكتر مسعود كمالي، ترجمه كمال پولادي مركز بازشناسي اسلام و ايران، 1381