۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه
انتخاب میان گروگانها
سوالی اخلاقی: در کشور غیردموکراتیک قلدرستان، عملیات خرابکاری رخ داده و نخست وزیر دستور داده است تا سی تن از چهرههای سرشناس مخالفان دستگیر شوند و به آنها اولتیماتوم میدهد که باید نام دو نفر مسئول بمبگذاری را اعلام کنند یا به تاوان این عمل همگی کشته میشوند. رهبران مخالف که در این مورد واقعا بیگناه هستند و اطلاعی از هویت بمبگذاران ندارند، با شرایط سختی روبرو هستند. یکی از اعضای گروه راه حلی پیشنهاد میکند: آنها باید بین خودشان قرعه کشی کنند و دو نفر بازنده مسئولیت بمبگذاری را بپذیرند و اعدام شوند تا بقیه بتوانند آزاد شوند. به نظر میرسد که این راه حل بهتر از آن است که همگی تیرباران شوند اما آیا این راه حل اخلاقی است؟
پاسخ: نظیر این جریان در اروپای شرقی زمان جنگ جهانی دوم پس از عملیات جبهه مقاومت علیه نازیها بارها رخ داد. برخی این را مسالهای ریاضی میدانند، انتخاب بین کشته شدن سی نفر یا زنده ماندن همه به جز دو نفر. اما دیگران میگویند حتی بر پایه ریاضیات، پاسخ روشن نیست. این راه حل تا زمانی به کار میآید که بمبگذاری بعدی صورت نگرفته چون بار دیگر ماجرا تکرار میشود. حقیقت این است که تنها راه اخلاقی صحیح این است که تمام گروگانها بر بیگناهی خود و بدنهادی دولت تاکید کنند و اگر کشته شدند، دست کم باشرافت مردهاند. اگر آنها بگذارند برای نجات جان خودشان، دو نفر با قرعه کشی یا داوطلبانه به کام مرگ بروند، در عمل نادرست حکومت ظالم مشارکت کردهاند و با وجهه قانونی دادن به دولت برای گزینش قربانیهایش به بیدادگریهای آتی آن کمک کردهاند.
(منبع: 101 مساله فلسفی، مارتین کوهن، ترجمه امیر غلامی، تهران: نشر مرکز، 1381- مسائل 11 و 12)
۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه
پایان انقلاب 57
کرین برینتون در کتاب «کالبدشکافی چهار انقلاب» پس از بررسی و مقایسه تحولات مهم انقلابهای فرانسه، روسیه، امریکا و انگلستان، این نظریه تحولات بعد از انقلاب را تبیین می نماید که براساس آن، انقلابها در سیر تحولات خود سه مرحله را پشت سر خواهند گذاشت: در مرحله اول پس از سرنگونی رژیم حاکم، نیروهای میانه رو بر مسند قدرت تکیه زده و حاکمیت را در دست میگیرند. در مرحله دوم پس از گذشت مدت کوتاهی از حکومت میانهروها، این نیروها به دلیل برآورده نکردن توقعات انقلابی مردم، از مسند قدرت کنار زده شده و جای خود را به نیروهای رادیکال و تندرو می دهند. آنچه که به عنوان حکومت انقلابی شناخته میشود (ایجاد نهادهای انقلابی، صدور انقلاب، ساده زیستی مسئولان، دولتی شدن اقتصاد، تغییر نام اماکن و ...) در این مرحله رخ میدهد. مرحله سوم که مرحله ترمیدور یا دوران نقاهت پس از انقلاب نامیده می شود دوران بازگشت به ارزشهای رژیم پیشین و حذف رادیکال ها از عرصه قدرت است. خصوصیات ترمیدور میتواند، عبارت باشد از: کاهش سختگیریهای دوره انقلاب ، رهایی حوزه خصوصی زندگی مردم و اقتصاد از قید نظارت حکومت، جایگزینی واقعگرایی به جای آرمانگریی انقلابی و غیرسیاسی شدن مردم. به تعبیر برینتون، ترمیدور عبارت است از: نقاهت پس از فرونشستن تب انقلاب. (خلاصه مفیدی از کتاب را در این آدرس بخوانید)
در رابطه با انقلاب اسلامی ایران نیز این بحث وجود دارد که آیا نظریه برینتون بر این انقلاب قابل تطبیق است یا خیر؟ بسیاری از نظریه پردازان انقلاب، استقرار دولت موقت در اوایل انقلاب و حضور بنی صدر در پست ریاست جمهوری را مصداق حکومت میانه روها و به قدرت رسیدن حزب جمهوری اسلامی و کنار زدن تمام رقبا و مخالفان در سال 62 را به قدرت رسیدن تندروها و دوران اصلاحات را مصداق مرحله سوم و دوران ترمیدور دانستند، به گونهای که بسیاری از تحلیلگران ادامه روند اصلاحات را به استحاله کامل اهداف انقلاب و بازگشت ناپذیری این فرآیند تعبیر میکردند، اما با انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری این فرضیه خدشه دار شد.
حوادث پس از خرداد 88 آشکار کرد که ادامه دوران تندروی با وجود خواست اصلاحات در میان بخشی از مردم(طبقه متوسط) حاصل ساختار حاکمیت بخصوص شخص رهبر انقلاب است که همچنان خود را یک انقلابی میداند و با استفاده از قدرت نظامی (سپاه و بسیج)، نهادهای اقتصادی وابسته (بنیاد مستضعفان و بنیاد علوی) و ساختار بوروکراتیک مستقل از دولت (بیت رهبری، نهاد نمایندگی رهبری و ائمه جمعه) خواست خود، در ادامه روند انقلابی گری را اجرایی میکند. البته از نظر بعضیها، این از برکات ولایت فقیه است. اما دانایان میدانند که سرانجام دوره ترمیدور فرا میرسد. چند سال دیرتر توفیری ندارد فقط صورتحساب رفتار انقلابی را، برای مردمانی که باید تاوانش را بپردازند، سنگینتر میکند. این روزها مردم سرزمینم باری کمرشکن دارند.
۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه
منازعات قومی در ایران
قومیت و منازعات قومی بعد از خرداد 76 از موضوعاتی بودند که در مورد آنها بسیار گفته و نوشته شد. با این حال تعداد محدودی از آثار منتشر شده نگاه تحلیلی و رویکرد نظری منسجم داشتند. کتاب «قومیت و قومیتگرایی در ایران؛ از واقعیت تا افسانه» یکی از بهترین آثاری است که در این زمینه منتشر شده است. حميد احمدي در این کتاب بعد از نقد نظريات غربي، با استفاده از بينش جامعه شناسي تاريخي چارچوب نظري خاص جامعه ايران ارائه مي کند. او عقيده دارد که روابط متقابل و پيچيده ميان سه عامل دولت مدرن، نخبگان قومی و قدرتهای بينالمللي در جوامع چندمذهبي و چندزبانی، منجر به سياسي شدن علايق كهن و ظهور حركتهاي خودمختاريگرايانه و جداييطلبانه ميشود.
كتاب «تحولات قومي در ايران؛ علل و زمينهها»، تأليف دكتر مجتبي مقصودي در سال 1380 انتشار يافت. نويسنده در آن سعي كرده است تمام رهيافتهاي مهم نظري را كه به كمك آن ميتوان بحرانها و ستيزهاي قومي را در ابعاد سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، روانشناختي تحليل و تبيين نمود، ارائه نمايد. دیدگاه مقصودی جامع است، تا آنجا که عامل قرابت جغرافیایی قومی با همسایگان را نیز به خوبی بسط داده است و با اضافه کردن عامل توسعه نابرابر، چهارچوب نظری احمدی را تکمیل کرده است. تنها عامل دخالت خارجی را کمرنگتر دانسته است. با این وجود کتاب مقصودی فاقد بینش، باریکبینی و نکته سنجیهای احمدی است.
در نهایت هیچکس نمیتواند در زمینه منازعات قومی در ایران تحقیقی را انجام دهد بدون آنکه این دو کتاب رفرنس اصلیاش باشد.
۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه
حوض سلطان
بسیاری در میانه جاده تهران به قم در کناره چپ، حجم بزرگی از کویر سفیدرنگ را دیدهاند که حوض سلطان نامیده میشود. همیشه گمان می کردم این بخشی جدامانده از دریاچه نمک است تا این که در خاطرات عین السلطنه در سال 1308 ه. ق خواندم که «حوض سلطان هشت یا نه سال است احداث شده، آب رودخانه سابقا سدی داشت. امین السلطان (آخرین صدراعظم ناصرالدینشاه) بر کناره راه جدید تهران به قم، کاروانسرا ساخته بود، برای آنکه زمینها و کاروانسرایش رونقی پیدا کند و کسی از راه قدیمی رفت و آمد نکند، سد را خراب کرد، آب در زمین پست، کم کم دریا شد. ماهی و مرغ آبی بی حد دارد.»
مدتهاست کاروانسراها از بین رفته اند اما این دریاچه نمک مصنوعی باقی است.
۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه
برده داری و مردسالاری 3
نمونه آرمانی برده داری آمریکای 1860- 1760م در ایالات جنوبی آمریکاست که چون توجیه اقتصادی آن روز به روز کمرنگتر میشد پس از جنگهای انفصال در سال 1865 رسما ملغا شد. اما جدایی نژادی به عنوان عرف اجتماعی باقی ماند و خود را به شکل تبعیض نژادی گسترده نشان می داد. تا یک قرن بعد، میلیونها سیاهپوست آمریکایی در فقر و تنگدستی گرفتار بودند. بسیاری از کارفرمایان در جنوب علاقهای نداشتند که سیاهان را به کار بگمارند. وضعیت تحصیلی و آموزشی سیاهان نیز در شرایط اسفناکی قرار داشت و سیاهپوستان فقیر قادر نبودند که کودکان خود را در مدارس ثبت نام نمایند. آن دسته از کودکان سیاه که از شانس بیشتری برخوردار بودند، مجبور بودند در مدارسی جدا از سفید پوستان تحصیل کنند. در چنین شرایطی، گروهی از نژادپرستان متعصب سفید پوست با تشکیل جوخههای مرگ به نام کوکلاکس کلان سیاهانی را که از حد خود تجاوز میکردند، هدف حملات خود قرار میدادند. اموال ناچیزشان را غارت میکردند و به شکل دلخراشی آنان را به قتل میرساندند. این اقدامات متعصبین سفیدپوست با بیتفاوتی حکومت فدرال، پلیس و دستگاه قضایی همراه بود.
وقوع جنگ جهانی دوم و شرکت گسترده سیاهپوستان در دفاع از آزادی در مقابل فاشیسم، موقعیت این گروه نژادی را در تحولات داخلی آمریکا تغییر داد. اولین گام برای ارتقای موقعیت اجتماعی آنان، با ادغام واحدهای نظامی سیاهپوستان در دیگر واحدهای ارتش آمریکا در سال ۱۹۴۵ صورت گرفت. سپس دیوان عالی فدرال ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۵۴ که جمهوریخواهان در کاخ سفید حضور داشتند، با صدور حکم تاریخی براون در برابر هیئت آموزش جدایی نژادی در مدارس را غیر قانونی اعلام کرد. اما مقاومت در برابر ادغام نژادی در ایالتهای سابقاً برده دار همچنان به شکل جدی ادامه داشت. سیاهان همچنان از ورود به اماکن مخصوص سفید پوستان از جمله باشگاهها، رستورانها و بارها محروم بودند. حتی صندلی اتوبوسهای عمومی نیز مجزا بودند. پنج سال اعتراض، راهپیمایی، تحریم و ...در قالب «جنبش حقوق مدنی» رخ داد تا در سال ۱۹۶۰ با تلاش و کوشش مارتین لوتر کینگ «قانون حقوق مدنی» با هدف رفع تبعیص نژادی به تصویب رسید.(منبع)
نیم قرن زمان و دو سه نسل دیگر باید میگذشت تا سیاهپوستان به فرصتهای برابر دست پیدا کنند تا آنجا که سرانجام یک دورگه سیاهپوست به ریاست جمهوری آمریکا (بالاترین مقام اجرایی کشور) رسید.
نمونه آرمانی مردسالاری در ایران، تا قبل از مشروطه است.(هنوز در بیشتر کشورهای آفریقایی می توان نمونه کامل این نظام را دید) اصلاحات رضاشاه مانند فراهم کردن امکان تحصیل و اشتغال زنان، اصلاح قوانین و ... نظام مردسالاری را کمرنگ کرد اما تبعیض جنسی گسترده به صورت عرف اجتماعی باقی ماند.(هر چند جمهوری اسلامی به دلیل آمیختگی ارزش های مردسالاری با ارزشهای دینی با تصویب قوانین می کوشد حضور زنان در فضای عمومی را محدودتر کند). تبعیض جنسی همچنان بخشی از نظام فرهنگی ماست: مردی که برای رفت و آمد همسرش قانون میگذارد، پدری که مانع ادامه تحصیل دخترش است، زنی که خیانت شوهرش را با توجیه ذات مردها تنوع طلب است و به خاطر بچه ها، تحمل می کند، دختر جوانی که انتظار دارد شوهرش زندگی کاملی فراهم کند و... دارند بر اساس ارزش ها و هنجارهای تبعیض جنسی عمل می کنند که در فرایند جامعه پذیری آموخته اند و برایشان ناخودآگاه است.
هدفم از مقایسه این دو نظام تبعیض (برده داری و مردسالاری) رسیدن به این نتیجه بود که ارزش های فرهنگی درون مایه این نظام ها به شدت پایدارند و سال ها تلاش لازم است تا از ذهن و جان آدم ها پاک شوند. باید تلاش کنیم تا جنبش مدنی حقوق زنان نیز در کشور ما شکل بگیرد. راه طولانی است. وقتی از همان اول بدانی موفقیت ده ها سال دیگر و برای فرزندان و نوادگانمان حاصل خواهد شد، جایی برای ناامیدی نیست چون در نهایت جهان فردا، جهان بهتری است و تلاش هر فرد، تحقق آن را چند ماهی جلوتر می آورد.
۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه
برده داری و مردسالاری 2
تکاندهنده است اما نظام مردسالاری بیش از هر چیز به نظام بردهداری شبیه است. مردسالاری تبعیض بر اساس جنسیت است و برده داری تبعیض بر اساس نژاد و رنگ پوست. هر دو تبعیض بر اساس خصوصیتی است که فرد با آن به دنیا آمده و انتخاب نکرده و در هر دو سیستم ادامه وضعیت برای قشر گستردهای از افراد جامعه کارکرد اقتصادی دارد.
مردسالاری هم با نظامی از پیش فرض ها و هنجارها حمایت می شود: زنان ناقص العقل اند و بنا بر طبیعتشان باید به خانهداری و بچهداری اکتفا کنند. آنها از سنین کودکی برای آموختن مهارتهای لازم آموزش می بینند، در روند جامعه پذیری بچه ها می آموزند که زن و مرد چه نقش های اجتماعی به عهده دارند و از آنها چه انتظاری می رود. آموزش رسمی زنان لزومی ندارد. انتخاب همسر با صلاحدید قیم قانونی انجام و بخصوص در مورد زنان تحمیل می شود. اگر مردی از ازدواجش ناراضی است می تواند پس از استقلال مالی، همسران بعدی را خود انتخاب کند. زنان دارای عقل ناقص و جاذبه جنصی زیادی هستند که برای آرامش مردان و اطمینان از صحت نسب فرزندان، باید با پوشش مناسب؛ تفکیک فضاهای مردانه – زنانه و ارزشهای اخلاقی حیا و پاکدامنی مهار شوند.
خشونت فیزیکی از جانب مردان پذیرفته است و گاه برای تادیب زن یا کودک توصیه می شود اما اگر زنی به دلیل توان جسمی، از خشونت فیزیکی علیه مردان استفاده کند، محکوم می شود. خشونت کلامی - روانی، خشونت جنسی و خشونت مالی هم از سوی مردان مجاز یا قابل تحمل است اما زنان فقط در حیطه خشونت کلامی تحمل می شوند. آنها مجازند مثل کنیز ملاباقر زیر لب غرغر کنند و مردان با بزرگواری آن را نشنیده می گیرند. اگر زنی بیش از این رفتارکند به عنوان سلیطه (سلطه جو) شناخته و ملامت می شود.
نظام مردسالاری نظامی فرهنگی کاملا متناسب با ساختار اقتصادی جامعه سنتی (شیوه تولیدی کشاورزی و دامداری است) است؛ در این جامعه قدرت بدنی برای کار و جنگاوری مزیت مهمی است و زنان به خاطر قدرت بدنی کمتر، خشونت و ناامنی فضای عمومی و اسارتشان در سالهای بارداری، شیردهی و بزرگ کردن بین شش تا ده فرزندکه نیمی از آنها در کودکی می میرند، همواره جایگاه فرودست تری دارند؛ امکان اشتغال و استقلال مالی آنها بسیار محدود و کاملا به مردان وابسته هستند.
عرف و قانون به عنوان بخش دیگری از این ساختار اجتماعی از این تبعیض سیستماتیک حمایت می کند. مردان و زنان با کمی انعطاف در این سیستم عمل می کنند اما متخلفان مانند زنان آزاد یا مردان زن ذلیل ملامت یا مجازات می شوند و در عین حال ستمگری (ضرب و شتم شدید زن) هم مذموم است اما مساله ای شخصی است و دیگران حق دخالت در آن را ندارند.
شکی نیست که رابطه زن و مرد در نظام مردسالاری از نظر عاطفی و روابط خانوادگی بسیار پیچیده تر از رابطه برده - مالک در نظام برده داری است اما الگوی تبعیض سیستماتیک در هر دو نظام یکسان عمل می کند و نتایج هر دو یکسان است: رنج و تلف شدن استعدادها و فرصت زندگی بهتر برای جمعیت مورد تبعیض، ناخوشنودی در افرادی از جمعیت برخوردار به دلیل اجبار به اعمال ناخوشایندی که سیستم را تداوم می بخشد و در نهایت عدم شناخت واقعی، عدم امکان گفتگو و تفاهم بین جمعیت برخوردار و جمعیت مورد تبعیض انگار که غریبه هایی از دو سیاره متفاوتند.
۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه
برده داری و مردسالاری 1
برده داری زشتترین و غیرانسانیترین شکل تبعیض میان انسانهاست. اوج برده داری را می توان در قرن هفدهم و هیجدهم در ایالات جنوبی آمریکا دید. در این سالها میلیونها برده در کشتزارها، معادن و خانههای اربابی به خدمت مشغول بودند. آنها از سنین کودکی کار کردن را اغاز می کردند تا برای مشاغل اینده مهارت کسب کنند. خواندن و نوشتن غیرضروری و تلاش برای آموختن ان جرم محسوب میشد. ازدواج آنها منوط به اجازه ارباب بود و خانواده در خانههای کوچک با وسایل اندک زندگی میکردند. اعضای خانواده به میل ارباب جدا و مانند حیوانات خرید و فروش میشدند. هر نوع برخورد فیزیکی، اتلاف اموال یا سرپیچی از دستورات ارباب که خشم او را برانگیزد، مجازات شلاق داشت. آنها تنها مجاز بودند که گاه به گاه زیر لب غرغر کنند زیرا شان اربابان بالاتر از آن بود که سخنان یک برده را مهم و شنیده تلقی کنند.
شاید عجیب به نظر برسدکه بردگان هر روز شورش نمیکردند و برده داران کار خود را ستمگری نمیدانستند؛ در حالی که نظام بردهداری مانند هر نظام اجتماعی دیگری عمل میکرد: مجموعهای از پیش فرضها، ارزشها و هنجارها موید و مشروعیتبخش تبعیض بودند. نظام ارزشی که میگفت بردگان بنا بر طبیعت و خلقتشان انسان کامل نیستند، کم عقلترند و امکان زندگی مستقل ندارند و باید تحت مراقبت اربابان مهربان مسیحی زندگی، ازدواج و کار کنند. آنها به آموزش احتیاج ندارند و خواندن و نوشتن برایشان بیحاصل است فقط باعث رسوخ افکار خطرناک میشود. بردگان همواره از سفیدپوستان پستترند،
اعضای جامعه مجموعه این ارزشها و هنجارها را در روند جامعهپذیریاش میآموختند و با این حال بنا بر شخصیت خود و محیط خانوادگی، دوستان و ... در اجرایشان انعطاف داشتند. حدی از متفاوت عمل کردن از سوی اجتماع بزرگتر (خانواده، همسایگان و ...) تحمل میشد اما هر نوع تخلف جدی با ملامت، سرزنش و در نهایت قانون و استفاده از خشونت فیزیکی برخورد میشد.
سفیدپوستان با این توجیه که این وضعیت به نفع بردههاست و راه دیگری وجود ندارد و همیشه همینطور بوده و نمی شود خلاف جمع رفتار کرد، وجدان خود را آسوده میکردند. اربابانی هم بودند که با بردگان مهربان بودند، در کل اربابانی که به دلایل شخصی حاضر نمیشدند سنتهای بردهداری را رعایت کنند (با بردگان بالاتر از جایگاهشان رفتار میکنند، به آنها آموزش میدادند یا آزادشان میکردند) با تحقیر، ملامت و بایکوت همسایگان روبرو میشوند. در این میان کشتن و شکنجه بردگان تنها به عنوان حیف و میل اموال قابل سرزنش بود اما در نهایت مربوط به مسایل شخصی ارباب بوده و کسی حق دخالت در آن را نداشت.
اشتراک در:
پستها (Atom)